|
دختر خاک
|
|||
|
درباره وبلاگ |
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی.. تو بمان با دگران وای به حال دگران |
||
|
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب |
|
تقدیر ما ...
آن روزها چقدر پاک بودیم و بی گناه... با یک نگاه عاشق میشدیم با یک اشاره دل می باختیم! وقتی به دل بستن خود فکر می کنم از همه ی آن سادگی ها به خنده می افتم! ولی نه! اگر چه دل ها پاک بودند و بی آلایش! اما زندگی مسیری به همان سادگی نداشت! من به یک نگاه دل باختم... به صد اشاره آن را پاک کردم! می دانم آنچه باید ، اتفاق می افتد! من به تقدیر نوشته شده ایمان دارم... و فکر می کنم آنچه باید رخ خواهد داد! پس خود را به سرنوشت می سپارم و ایمان دارم دل های پاک و بی گناه ، تقدیری زیبا دارند...!!!
نوشته شده توسط سایه در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 17:45 موضوع: | لینک ثابت دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااا
سلام. ازتون می خوام واسه من و عزیزترینم دعا کنین . ازتون می خوام دعا کنین بتونیم درست تصمیم بگیریم . دعا کنین بتونیم خوب فکر کنیم . دعا کنین دلهامون هر جایی که هست واسه همدیگه بتپه . دعا کنین خدای مهربون بهمون کمک کنه ،کمک کنه بتونیم همدیگه رو خوب بشناسیم . بتونیم با مشکلات زندگی کنار بیایم و در آخر دردونه ی دلم میدونی که چشم انتظاری خیلی سخته پس چشم انتظارم نذار . دوست دارم عزیز دلم.
نوشته شده توسط سایه در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 21:28 موضوع: | لینک ثابت کلبه ی خزان من ...
در کنج سیاهی غم به دنبال شمعی از نگاه تو می گردم که با حرم نفسهایت شعله میگیرد و به خورشید می رسد تاریکی وجودم را با تک شراره اشک می آرایم تا وقتی به کلبه خزانم قدم می گذاری دلتنگ نشوی .
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 11:8 موضوع: | لینک ثابت باور...
سلام . دوستای خوبم مرسی از همه ی همراهیتون .
واسه ی همه آرزوی سعادت و شاد کامی را در سال جدید از خدای مهربون خواهانم . سال نو به همه مبارک گوش کن انگار کسی تو را صدا می کند انگار قلبی برای تو می تپد، نگاهی برای دیدن تو می چرخد انگار کسی میان دلتنگی هایش ترانه می خواند کسی به حس عاشقی هر شب در هجوم رویاهایش ترا خواب می بیند می توانی باور کنی ؟!!! انگار نور به کلبه تاریکم بر می گردد نوری از جنس خورشید ،ـ نه فانوسکی کهنه و خاک گرفته ـ من به صدای تو گوش می دهم و در عمق پژواک صدایت تا بی نهایت غرق می شوم .
نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 18:13 موضوع: | لینک ثابت عاشقای دیوونه روزتون مبارک
سلام به همه
دوستای خوبم (( ولن تاین)) همه تون مبارک . آرزو می کنم همیشه کنار عشقتون بدون هیچ غم و غصه ای گذران عمر کنین . عمری با عشق و محبت ... (( تنها کس تنهائی هام ولن تاین مبارک.)) (( همیشه کنارم بمون و تنهام نذار .)) ((دوست دارم ))
نوشته شده توسط سایه در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 20:2 موضوع: | لینک ثابت خیلی وقته ...
خیلی وقته که بی هدف
می چرخم با این زمین و آسمون خیلی وقته ترس و وحشت لونه کرده تو دلم وحشت جدایی و وحشت حقارتی که دیگران باعثشن خیلی وقته چشم به راه یه سوارم که بیاد و غصه هامو ببره با خنده هاش اما خنده های اون هم بوی تنهایی میده خیلی وقته خوبی ها مردن و بدی ها مونده به جا گریه ها شدن بهونه واسه مردن مردن اقاقیا خیلی وقته گل حسرت تو دلم جوونه کرده حسرت یه لحظه آروم بودن و بی هراس بوته های خار سمی لذت چشماتو دیدن خیلی وقته که دیگه ــ آرزوهامو نگفتم به کسی آخه دیگه کسی نیست حرف دلم رو بشنوه خیلی وقته تو شدی هم خونه ی آرزوهام منتها این غصه ها جای عشقو می گیرن می ترسم آخرش تو رو از من بگیرن خیلی وقته ما دو تا با سیاهی های دنیا ، بی پناه و تک و تنها با همه وحشت و ترسا با همه بی کسی ها و با تمام غصه ها پشت این سیمها و خارها یک آلونک ساختیم با هم پر خوبی ها و مهربونیها که کسی نمی تونه اونو از ما بگیره .
نوشته شده توسط سایه در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 16:42 موضوع: | لینک ثابت 21دیماه
امروز برای بار دیگر متولد شدم . همه کنارم بودند ، همه می خندیدندو جشن به پا کرده بودند ، گویا همه ی غمهاشان را به دست فراموشی سپرده بودند و همه با امید به جشن دوباره زیستن من آمده بودند . نمی دانند در دلم چه غوغایی زبانه کشیده ، نمی دانند در دلم چه می گذرد . لحظه ها همه از پی همدیگر میگذرند و من هنوز منتظرم . منتظر کسی که دوباره تولدم را تبریک گوید . همه هستند و او ..... همه می خندند و تبریک می گویند . اما ... او که قلبم فقط برای وجود او می تپد ، ذهنم جز او کسی را به نهانخانه ی خود راه نمی دهد ، نفسم با نفس او همنواست. انگار فراموش کرده امروز روز تولد منه . خیلی سخته که آدم روز تولدش ، قشنگترین روز زندگیش آرزوی نیستی کنه ، خیلی سخته که همه باشن و بهش تبریک بگن جز اون کسی که منتظرشه ، جز اونی که واسش نفس میکشه . دلم داره آتیش می گیره از این همه محبت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه چرا ما آدمها باید اجازه بدیم به خودمون که به راحتی دلی رو بشکوونیم و احساسی رو نادیده بگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو رو خدا یکی جواب منو بده .
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385 ساعت 22:23 موضوع: | لینک ثابت روز قشنگ دیروز سلام .
گفتند : کلاغ ، شادمان گفتم پر
گفتند : کبوترانمان ، گفتم پر گفتند خودت به اوج اندیشیدم در حسرت رنگ آسمان گفتم پر گفتند ((مگر پرنده ای؟)) خندیدم گفتند (( تو باختی )) و من رنجیدم در بازی کودکان فریبم دادند احساس بزرگ پر زدن را چیدم آنروز به خاک آشنایم کردند از نغمه ی پرواز جدایم کردند آن باور آسمانی از یادم رفت در پهنه ی این زمین رهایم کردند حالا همه عزم پر گرفتن دارند دستان مرا دوباره می آزارند همراه نگاه مات و بی باور من از روی زمین به آسمان می بارند گفتند ((پرنده )) گریه ام را دیدند دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند گفتم که ((نمی پرد )) نگاهم کردند بر بازی اشتباه من خندیدند . ۵ دی ماه سال ۸۴ واسه من یه روز قشنگ بود . الان یک سال از اون ماجرا گذشته ، گاهی اوقات فکر می کردم تلخه خیلی تلخ ، ولی وقتی به قشنگی هاش فکر میکنم میبینم اونقدرا هم تلخ نیست . دوستای خوبم واسم دعا کنین که هر سال این روز رو جشن بگیرم .... دعا کنین هیچ وقت دلگیر نباشم از این که ای کاش این روز هیچ وقت نمی یومد .... دعا کنین دوباره قلبم بتونه با این زمونه بسازه . دوستتون دارم .
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه یازدهم دی 1385 ساعت 17:37 موضوع: | لینک ثابت برو
******************************************************* این شعر رو از وبلاگ دوست خوبم مریم نوشتم . امیدوارم من رو ببخشه . ******************************************************* دوباره کاری نکن که دل به حالت بسوزه ... اینجوری تو اشک نریز به خدا دنیا دو روزه ... دوباره کاری نکن که باز بخوای بیای پیشم ... خیلی رک بهت بگم من دیگه عاشق نمی شم ... من دیگه عاشق نمی شم ... دیگه باز گل نفرست اون گلا رو دوست ندارم ... نمی خوام دوباره تو رو به یادم بیارم ... برو دیگه باز نزن اینجور به من زخم زبون ... برو با همون که بودی اون واست بود هم زبون ... ******************************************************* حالا این شعر خودمه ... ******************************************************* این روز عزای نا شناختن را در سوگ جوانی ام سیاهپوشم تا در دریایی که دل به آن زدم مغروق خوش باوری هایی باشم که به آنها دل سپرده بودم و حال سعی می کنم در اوج یک نگاه مشوش در آینه چشمان خیس و ملتمسم را با هزار شیوه ی نابکار تکراری از آن سبزه زاران شیشه ای بستانم که جز خزان هیچ چیز دیگری برای کوچه باغ آرزوهایم نداشت ** و باز من چه ساده ام و چه غافل که در پی هر سکوت تو ,هر کلام تو به دنبال واژه عشق می گردم تا شاید تورا بتوانم ببخشم ...
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه نهم آذر 1385 ساعت 20:39 موضوع: | لینک ثابت ترس
از پس خاطره ها به فراسوی زمان ، به تو می اندیشم و به نگاهی که آشفته شده است بار دگر به غمی ، غصه ای انگار به تو می اندیشم که چه سان روح مرا سوی خودت می خوانی و پر از تشویشم ترسی انگار نهیبم زند هر بار به هجران دگر هان ای خانه خراب ! تو مهابا نکنی از غم عشق ؟ از غم و ماتم هجر ؟ که بیاویزد قفل فولادی این دربه دری را بر خنده ی تو ؟ در دلم آشوبی است که مبادا این جغد بر سر خانه ما بنشیند به تو می اندیشم وین ترس یاد خوبت را باز ویران کند هر بار به اشک .
نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 ساعت 21:51 موضوع: | لینک ثابت ای مثل هیچکس
اینو واسه تو می نویسم ، تو که واسم مثل یه خواهر نداشته بودی . حالا دیگه تو هم منو شکستی . ولی اینو بدون شادی تو شادی منه . غمت ، غم منه . وقتی میخندیدی شاد بودم ، وقتی دلت شکسته بود انگار دل خودم بود . تو رو به خدا می سپارم . تو هم منو تنها گذاشتی ، ولی اشکالی نداره ، شاید این قسمت منه که ..... ***************************************** ********************************** ای مثل هیچکس از برق نگاه تو ، شعله های سرکش مهربانی را به دروازه های خالی شهرم روانه می کنم به لبخند تو می آویزم و به دستان نجیب تو پل می زنم ** به رونق خیال تو از گذشته ها می گذرم و امروز را که تویی به حرمت حضورت و به پاس سادگیت خلوت خاطره هایم را با تو قسمت می کنم به صدای تو که ترنم دلنشین باران لطف است پرواز می کنم و تو را که به گلهای سرخ پیغام داده ای که بر سر راهم سبز شوند را به مهمانی خالصانه شاپرکهای قصه ام دعوت می کنم به من از شور و احساس می گویی و صداقت را میان سفره ی دلهامان چه بی ریا تقسیم می کنی و آنچنان مرا به اثبات احساس خویش می نشانی که بی مجال شهر خالی دلم از عطر عاطفه ی تو لبریز می شود و به باور می رسم باور آنچه غیر هست باور چیزی شبیه عشق چیزی شبیه عشق .
نوشته شده توسط سایه در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 20:30 موضوع: | لینک ثابت حالا دیگه غم ها خدانگهدارررررررررررررررررررررررررررر.
الهی زنده باشم تا ببینم مرگت را با دو چشمانم ببینم سخت گریانی پشیمانی و افتادی به دامان ببینم بر زمین خوردی . تنها وگرفتاری سیه پوش و سیه بختی پریشان و عزاداری هزاران بار هر روز از خدایت مرگ میخواهی به دست خویش هر لحظه ز عمر خویش میکاهی الهی که بپردازی تقاص هر چه را کردی الهی احتیاج افتد تو را بر رحم نامردی پشیمان گر شوی حتی تو را دیگر نمیخواهم اگر همچون گدا حتی نشینی بر سر راهم تو را هرگز نمیبخشم فراموشت ولی شاید که پستان را فراموش و بدان را خاک می یابد....... *********************************************** دوستای خوبم سایه می خواد زندگی رو دوباره از نو آغاز کنه می خوام دوباره بخندم و دنیا رو قشنگ ببینم واسه ی سایه دعا کنین .می خوام غم های دلم رو رنگ سفید بکشم.تا دیگه رنگی نداشته باشه. *التماس دعا*
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 ساعت 20:47 موضوع: | لینک ثابت شهر بادبادکها
در شهر بادبادکها همه ،چه ، بی پروا نخ دلهاشان را در آسمان خدا رها می کنند * گمان کنم که قناری های این شهر هم هر شب خواب تو را می بینند که این چنین شیرین پلک می بندند و شاپرکها هم به گوش قاصدکها حدیث چشمهای تو را می خوانند که این چنین با شوق به رقص می آیند سرود می خوانند گمان کنم هر صبح نسیم هم به سر انگشت اسم تو به پنجره ها می کوبد که پنجره با ناز کنار حوصله ی او آرام ، دراز می کشد و باد به گوش دریا ها ،به گوش گندمزار حکایت حرفهای تو را می گوید که با تمام وجود خروش می یابند و ابرها ترا که می بینند به ترسیم شکل تو چه عجیب در هم می پیچند گمان کنم هر شب ستاره ها تا صبح برای بردن دل تو چشمک زنان بیدارند ** آی بادبادک بیا مرا به پشت خود سوار کن مرا ببر به خواب شیرین قناریها به آنجا که قاصدک هزار پاره می شود و شاپرک به رقص می آید مرا هر کنار دریچه های باز پنجره به صبح ،به روشنی ، به طلوع به گندمزار طلایی و مواج که از ترانه باد به سان دریاها خروش می یابد مرا ببر آنجا که ابرها چه شکل های قشنگی چه طرح های عجیبی درون هم دارند مرا ببر به آسمان ،کنار آن ستاره ها که مست و بی قرار مثل من بیدارند که من هر لحظه به اندازه ی شهر بادبادکها تو را کم دارم .
نوشته شده توسط سایه در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 12:39 موضوع: | لینک ثابت یاد تو ...
این روز ها که می گذرند چه تلخ و زجر آورند پر از کابوس ، پر از ترس همه چیز ، همه کس ذهن آشفته ی مرا به دست حادثه ها می سپارد انگار همه می دانند شاهزاده اندیشه ی مرا که حریصانه خیالم را می دزدند تا لحظه ای بر من بی حس یاد تو بگذرد اما هیچ نمی دانند ذره ذره ی وجودم در اندیشه ی توست برق چشمانم را می کاوند تا بفهمند روشنائی اش از شور چه کسی فرمان می گیرد آهنگ قلبم را در سکوت سنگین دقیقه ها گوش می کنند تا بدانند در هر نبض اش نام کدام اسطوره را می تپد ** کاش این روز های تلخ تمام شود انگار قلبم گواهی حادثه ای را می دهد شاید اسپی سفید از افسانه ها باشد که آمده است ما را از میان این لحظه های تلخ و سایه های شوم به ابرها ببرد شاید جادوئی، این طلسم شیشه ای دور و بر ما را بشکند شاید ... در سودای فردا باید انتظار کشید در میان جمعی که بر معرکه ای در اسارت چشمهای شماتت گر و پرسش جو ** در سودای فردا منتظر می مانیم شاید دستی از آسمان به سوی ما باشد
نوشته شده توسط سایه در دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت 20:39 موضوع: | لینک ثابت شب ...
شب خالی است
ستاره ها کورند فرشته ها خوابند همه چیز در غفلتی عمیق فرو رفته است و من چه ملتمسانه باز هم آنها را صدا کردم و هیچ کس را پاسخی نیست حتی کسی هم نمی شنود گویا خدا هم خوابیده است *** گناهکار منم ، (آری .. گناهکارم من ! ) که در این قحطی محبت دل به فانوسکی تنها خوش کرده ام و از او وعده ی آفتاب می خواهم تا شاید اثباتی بزرگ باشد بر وجودم و بی اینکه لحظه ای باندیشم که چیزی نیستم خدا را صدا کرده ام .
نوشته شده توسط سایه در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت 16:19 موضوع: | لینک ثابت |
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y H A M E D A L I V E R D I |
|||